تبليغاتX
حقیقت

بسم رب العشاق

سلام، سلامی به صداقت سلام بچه ها ،به بلندی یلدای تنهایی به قشنگی

نگاه عاشقونه وبه صلابت کوه وصال، سلامی برای سلامتی دلباخته

های خسته و پروانه های سرگردون شمعی خاموش و گلبرگهای گل باور

که با شبنم روی خود دوست داشتن را منعکس میکنند،هزاران بار سلام

،برای هزار باری که باید گفته میشد و نشد وسلامی به تو که دلیل

بودنی و بهونه ی سلام کردنی وسلامی پاک به قلبی پاک که هنوز هیچ

عشقی رنگشو قرمز نکرده .

آره میخام اونقدر به پات سلام بریزم که نتونی با یه دنیا خداحافظی

جمعش کنی اونقدر سلامتی برات آرزو میکنم که تا آخر عمر پادتنی از

جاودانگی قلبتو فرا بگیره ،یه دنیای عاشقونه که اندازشو نمیدونم برات

حرف دارم یه دنیا حرفی که پیشم امانت بود و نگفتنش دلیل برخیانت

،حرفهایی که نمیگفتم فرق نمیکرد چون هر بار چشمات از حفظ برام

میگفت و گوش قلبت که تا امروز التماسش کردم به فریاد نگاهت گوش

نمی کرد اما چه فایده، کدوم امروز ، روزی که عاشقا عشقو نمی فهمند

و زندگی را منطق می دونند روزی که حرف دل دروغ وفریاد دوست

داشتن پیشنهاد ازدواج ساده ای محسوب میشه .

لعنت به این دنیا که آدما با سکه های طلایی رنگ، خونه دل میخرن و

با صفحه ای از دل و خودکاری جوهری رنگ قولنامه عشقو امضا

میکنن .

آدمایی که حرف های تکراری رو بهونه ی به پای هم پیر شدن میدونن

و دوست داشتن کاذبی رو هر ثانیه خرج معشوقی میکنند که عاشق

موهای طلایی و لبهای انارش شدن ، اینا فلسفه دوست داشتنو نمی فهمند

چون داستان مجنونو نخوندن و نمی فهمند ، و قلبای پاک آدما توپ

چوگانی شده که بازیکناش زمینی به طول دنیای مادی رو با اسبهای

رنگا رنگ غیر اصیلشون طی میکنند تا به بردی که جایزش مردن

بدون عشق است دست پیدا کنند و کمتر کسی به اون توپی که دلیل بودنه

و به قانون بازی که چوب کاریه قلب پاکه اهمیت میده

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/03ساعت 6:15 بعد از ظهر  توسط بهنام  | 

 سرمشق‏های آب بابا یادمان رفت رسم نوشتن با قلم‏ها یادمان رفت شعر

خدای مهربان را حفظ کردیم امّا خدای مهربان را یادمان رفت

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/02ساعت 6:40 بعد از ظهر  توسط بهنام  | 

 و اگر خواستید پروردگارتان را بشناسید، پس به حل

 معماها روی نیاوردید، بلکه به پیرامون خود بنگرید،

 خواهید دید که او با کودکان شما در حال بازی است. و

 به آسمان گسترده نظر فرا دارید، می بینید که او در

میان ابرها راه می رود و دستانش را در آذرخش دراز می

 کند و با باران به زمین فرود می آید نیک اندیشه کنید

 آنگاه پروردگارتان را خواهید دید که در گلها لبخند می

 زند، سپس بر می خیزد و دستهایش را در درختان تکان

 می دهد.... جبران خلیل جبران

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/02ساعت 6:19 بعد از ظهر  توسط بهنام  | 

چند وقتی دلم گرفته! میدونید چی شده من یه دوست خوب داشتم اما به دلیل اینکه من اونو باور نکردم

اون از من رنجید و دیگه برام پیام نداد من از گفته خودم پشیمون شدم  و گفتم که منو ببخش اشتباه

کردم اما اون دیگه خبری ازش نشد نمیدونم شاید داره منو تنبیه میکنه ولی اخه نه تا این حد دلم براش

خیلی تنگ شده به نظر شما درسته. عجب رسمیه آدما که اینقدر گناه میکنن خدا باز اونا رو  میبخشه

ولی ماها که صاحب خودمون هم نیستیم نمیدونم چرا اینطور برخورد میکنیم .ولی من یه درس گرفتم

اونم اینه که تنها کسی که همیشه به یاد ما آدما ست فقط خداست. ما خیلی بی معرفتیم که خدامونو

فراموش میکنیم و میریم دنبال کسایی که باید منت شونو بکشیم آخرش هم با یه اشتباه کوچیکت تو رو

از یاد میبره امیدوارم که شما از جور آدما نباشید

  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/17ساعت 8:39 بعد از ظهر  توسط بهنام  | 

انسان آگاه كسي است كه به ارزش زنده ماندن و تحرّك واقف است. اصـل حركت را نه بطـور افزار وار « مكانيـكي » بلكه همچون يك انگيزش، يك حيات خلاّق و يك كارمايـه ي ذاتي بايد تلقي كرد، « عاطفه انساني براي او قدرت ذاتي انسان است »، يعني قدرتي است كه پرتوان در راهش تلاش ميكنند. انسان آگاه همواره زير درفش انسانيت با تمام نيروي فكري و فيزيكي خود به همه انسانها و در نتيجه بـه خود خدمت ميكند. او تحرّك دارد، با هدف مي انديشد و فقط انسانهـا را دوست دارد، او بـا درك و پـذيرش راه راستين تـوانسته براي زنـدگي خود جهتي انتخاب كنـد، سمت مورد نظـر او هـم بي شـك جهتي انسـاني براي انسانهـاست. او با اين مهم (سمت گيري انساني) كـه نمايانگر تقويت اراده و سلامت و روان اوست شـالوده تحولاتي همه جانبه را در اختيار دارد و قـادر به اعـدام واژگونگي ها (دوگانگي شخصيت و روان، كردار و گفتار، موجود و بايستني) و تضادها و خواب آلودگيها....بوده و براي هر نوع دگرگوني انساني، هميشه بيدار باشد و پاس خواب آلودگان را ندهد. با ايمان كامل به ارزش و تأثير عامل زمان نه مايلم زمانـم را بي جهت از دست بدهم و نه قصد اين دارم كه زمان تو را بدزدم.
ديپلماسي جهان كنوني، تضاد بين كشورهاي سرمايه داري و كشورهاي فقير و هر گونه جنبش ملي، تضاد بين وحدت گرائـي و كثرت طلبي، تضـاد بيـن منافع ملي و هـم بستگي هايِ بين المللي، تضاد در زير ساخـت و روساخت جامعه (واقعيتي موجود)، دگماتيسم و انجماد فكري و آيه پرستي (بين هست و نـيستي كه مـا را در برگرفته)، تضاد انسان امروز (حل راستين تضاد بين ذات و وجود، بين جهان عيني بروني و جهان نفساني دروني، بين آزادي و ضرورت، بين فرد وگونه است)، و اينست يكي از اساسي ترين تضادهاي بين المللي تاريخ امروز، و يكي از اساسي ترين بنيادهاي حوادثي كه درگوشه و كنار جهان در حال تكميل است و اين عامل باعث گرديده است فرهنگهاي سازنده و متمّول را بصورت فرهنگهاي ازمنه ي تفتيش عقايد قرون وسطائي در آورد و حق تاريخي انسان بودن، يعني حق فكر كردن، حق حرف زدن، حق جمع شدن، حق شناختن، حق شناساندن را از وي بدزدند و هر يك از اين ملتها را در آتمسفر خاص و جداگانه كه دلخواه و تثبيت كننده منافع ايشان باقي گذاردن.
پس ما از شكل نوين جامعه ي غير بيگانه، استقلال انسان را چشم داريم و اميدواريم از اين رهـگذر انسان روي پاي خودش بـايستد و وجه توليد و مصرف بيگـانه، او را فلج نكنند. و وي بتواند براستي خـالق و خداوندگار زنـدگي خويش باشد و از آنرو بجاي اينكه تنها « وسائل » زندگي را توليـد كند « زندگي كردن» را پيشه ي خود سازد. جامعة‌ بهين آينده، جامعه ايست كه ذات انسان را تحقق مي بخشد و در پرتو آن انسان با خويشتن آشتي مي كند. بـزبان يكي از فـلاسفه: « بگـذار انسان، انسـان باشد و رابطه اش با جهـان، رابطـه اي انـسانـي بشمـار آيد، ايـن هنگام عشق را با عشق مبادله ميكند و در برابر اعتماد، اعتماد مي ستاند».
انسـان غالبـاً از نيازهـاي دروغينش آگـاه امّا از نيازهاي راستينش بيخبر است. وظيفه اي بر ماست كه انسـان را بيدار كنيم تا او نيازهـاي راستين را از دروغين بـازشناسد. شيوه اي با جهان امروز مي تواند همـاهنگ و همصـدا گردد كه از هيچ مسئـله اي غافل نبـاشد. امروز هيچ رويـداد و تصميم وتداركـي جدا از مسائل اجتماعي، اقتصادي و سياسي نخواهد بود و مردم گرائي حل قطعي خصومت بين انسان و طبيعت و بين انسان و انسان است. جامعه گرائـي چيزي جز آفريدن شرايط لازم براي رشد انسـان آزاد، خردمند، فـعال و مستقل نـيـست. جامعه گرائي آزادي معنوي انسان و رهائي او از زنجيرهاي جبر اقتصادي است.
هشدار اين نكته لازم است كه عاملين دست اندركار با القـاء نظراتي كه مبتني بر تفكرات صوفيانه (ذن بوديسم) و مروج بي خيالي و اينكه در خود فرو رو و بدنبال حقيقت باش چون دنيا فاني است هميشه كوشيده اند من و تو را بـخواب برند تـا با آرامـش و يـقيـن بيشتـري بتوانند بـه برنامه هاي غير انساني خود جامه عمل بپوشانند. بدين خاطر من و تو موظف و ناگزيريم آگاه باشيم و آگاه كنيم. مدتهاست بازي بـا واژه ها (وقتي آدمهـا از كلمات تغذيـه مي شوند) عامل تحميق ملتهاي بيشماري كه در گيتي پراكنده اند گرديده و روح افلاطون را آزرده ميكند. بايد همه ملتها از روابط توليد يا شـالوده اقتصادي اجتمـاع (دو عنصر اصلي تحول، رشـد و توسعه) خـود آگـاه باشند، از روبناي جامعه شان هم، تا بتوانند سمتي آگاهانه داشته باشند.
شخصيت روشنفكران دركشورهاي در حال رشد بدينگونه است كه روشنفكران تنها كساني هستند كه درون شرايط موجود اجتماعي احساس غربت و انزوا مي كنند و اين قطبهاي فكري بايد داراي استقلال شونـد و موجوديت آنها به عنوان هسته هـاي اصلي همبستگيهاي اجتماعي از شعـاع دخالتهـا و سوء ظن ها و شك و ترديدهـا بر كنار بماند. ضمناً بايد يادآور شد كه اصل روشنفكري، احساس عميقِ مسئوليتهـا است نه نشخوار بيمـارگونه اراجيفي آنگونه. انسـان منطقي كسي است كه با خون خود، با مغز خود و با بازوان خود جريان تحول تاريخ را شدت ميدهد و زمان حركت تاريخ را در بستر تحولش كوتاه ميكند.
حال از تو ميپرسم كه كدام روش با جهان پيرامون ما سازگار است، تحرك و بي آرامي و نبرد يا سكون و آرامش و خمودي؟

سخنی از یک انسان اگاه


« پيروز خواهيم شد و پيروزي از آن ماست چون قانون، قانون انسانهاست»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/05ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط بهنام  | 

 هرگز اين چهار چيز را در زندگيت نشکن: اعتماد ، قول ، رابطه و قلب زيرا

وقتي اين ها مي شکنند صدا ندارند ! ولي درد بسياري دارند.

 ((چالز ديکنز))

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/02ساعت 8:34 بعد از ظهر  توسط بهنام  | 

 

هنر من و بزرگترین هنر من: فن زیستن در خویش. همین بود که مرا تا حال زنده داشت. همین بود که مرا از اینهمه دیگرها و دیگران بیهوده مصون می داشت.

 هر گاه با دیگران بودم خود را تنها می دیدم. تنها با خودم، تنها نبودم اما، اما اکنون نمی دانم این "خودم" کیست؟ کدام است؟

هر گاه تنها می شوم گروهی خود را در من می آویزند که منم و من با وحشت و پریشانی و بیگانگی در چهره هر یک خیره می شوم و خود را نمی شناسم! نمی دانم کدامم؟

می بینی که چه پریشانی ها در بکاربردن این این ضمیر اول شخص دارم، متکلم! نمی دانم بگویم از اینها من کدامم یا از اینها من کدام است؟ پس آنکه تردید می کند و در میان این "من" ها سراسیمه می گردد و می جوید کیست؟ من همان نیستم؟ اگر آری پس آنکه این من را نیز هم اکنون نشانم می دهد کیست؟

اوه که خسته شدم! باید رها کنم. رها میکنم اما چگونه می توانم تحمل کنم؟

تا کنون همه رنج تحمل دیگران را داشتم و اکنون تحمل خودم رنج آورتر شده است.

می بینی که چگونه از تنهایی نیز محروم شدم؟! 

   « دکترعلی شریعتی »

( هبوط در کویر ) 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/30ساعت 8:3 بعد از ظهر  توسط بهنام  | 

من با عشق آشنا شدم

و چه کسی این چنین آشنا شده است ؟

          هنگامی دستم را دراز کردم

                       که دستی نبود.

                             هنگامی لب به زمزمه گشودم ،

                                         که مخاطبی نداشتم.

                                              و هنگامی تشنه ی آتش شدم ،

                                                              که در برابرم دریا بود و دریا و دریا.....!

« دکتر علی شریعتی »

( دفتر های سبز ، ص ۴۳ )

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/30ساعت 7:39 بعد از ظهر  توسط بهنام  | 

از کودکی پرسیدن عشق چیست؟             گفت بازی 

از نوجوانی پرسیدن عشق چیست؟           گفت رفیق بازی

از جوانی پرسیدن عشق چیست ؟           گفت پول

از پیر مردی پرسیدن عشق چیست؟        گفت عمر

از عاشقی پرسیدن عشق چیست ؟       آهی کشید هیچ نگفت

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/30ساعت 7:30 بعد از ظهر  توسط بهنام  | 

 شكسپير ميگه: خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري

 بگذاري ... خيانت ميتواند به دروغ دوست داشتن باشد !

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/24ساعت 9:13 بعد از ظهر  توسط بهنام  | 

 گاهي وقتها چقدر ساده عروسک مي شويم نه لبخندمي زنيم نه شکايت

 مي کنيم فقط احمقانه سکوت مي کنيم

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/24ساعت 9:5 بعد از ظهر  توسط بهنام  | 

 نسل سوم ؛ بد شانس ترين نسل تاريخ ايران :‌ تو نوزادي شير خشك ناياب

 شده بود... تو بچگي هم دوران جنگ بود... دوران تحصيل هم هر چي طرح

 بود رو ما امتحان كردن... نظام قديم، نظام جديد، نظام خيلي جديد..

. رسيديم دانشگاه سهميه ها بيداد كردن... فارغ التحصيل شديم به خاطر

زياد بودن جمعيت كار پيدا نشد... خواستيم ماشين بخريم بنزين سهميه

بندي شد به به به به

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/24ساعت 9:1 بعد از ظهر  توسط بهنام  | 

 مهربانی را وقتی دیدم که کودکی خورشید

 

 را در دفتر نقاشیش سیاه کشید تا پدر

 

کارگرش زیر نور آفتاب نسوزد

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/24ساعت 8:59 بعد از ظهر  توسط بهنام  | 

 

 كسي مي داند كه تو در پيله تنهايي خود تنهايي؟ چه كسي مي داند كه تو در حسرت يك روزنه در فردايي؟ پيله ات را بگشا... تو به اندازه يك پروانه زيبايي

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/18ساعت 8:41 بعد از ظهر  توسط بهنام  | 

 به من بگو نگو ، نمیگویم ، اما نگو نفهم ، كه من نمی توانم نفهمم ، من می فهمم "

     دكتر علی  شریعتی                                         

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/18ساعت 8:40 بعد از ظهر  توسط بهنام  | 

پروردگارا  به ما صبر و استواری بخش وما را ثابت قدم دارو بر  شکست کافران یاری فرما

به نام خالق گل که ان را افرید تا بندگانش بخشندگی را از گل بیاموزند

واز ان لذت ببرند

گل زیبایی وطراوت خویش را بر همگان هدیه میکند وبرای ان فرقی ندارد که به چه کسی میبخشد اما بعضی 

  ازهمین بندگان خدا بخشش گل را بر انسانهای دیگر دریغ میدارند

نمی دانم چگونه جرات این کار را بر خود روا میدارند

دنیایی که همکنون در ان زندگی میکنیم بسیار بیرحم است ودر کنارش دشمنان دیگری از قبیل شیطان ،نفس    هوسران ،حس جاه طلبی و مقام و ثروت دست در دست هم داده اند تا انسانها را بفریند وانها را غرق در غفلت و گمراهی کنند ومتاسفانه خیلی از این بندگان خدا در این غفلت و گمراهی هستند و برای کسب قدرت ومقام وثروت  دست به هر کاری میزنند : بمب اتم میسازند قانونی وضع میکنند که به نفع خودشان باشد به هر لباسی در میایند تا دیگران را بفریبند و حق انها را ازشان بگیرند و بعضی ها از راه دین وارد میشوند تا جایی که کوزه درون انسانها را از اب خالی میکنند و انها را به موجوداتی بی محتوا  و تهی تبدیل میکنند که با هر تلنگوری احتمال شکستنشان زیاد است

کاری کرده اند که این بندگان خدا جز به کارهای روز مره نمی اندیشند و خدا را که قدرتش بی نهایت است فراموش کرده اند خود را هم فراموش کرده اند

عامل تمام این بدبختی ها همین است که نمیدانیم خالق ما کیست و نمیدانیم که چه نیرو ها و قدرتهای عظیمم ونعمتهای فراوان در اختیار بندگان عزیزش قرارداده است

اری خدای ما بر هر کاری تواناست خدایی که هر چه  خود داشت بر بنده اش عطا کرد« به نام خداوند بخشنده مهربان» وقتی که خداوند این ادم را افزید بر خود تبریک گفت که عجب موجودی خلق کرده ام و فرمود از من یاری بجویید و کسی را پیروی کنید که شما را افرید نه دشمنانتان تا شما را همانند خویش کنم

پس چگونه ممکن است این خدایی که خالق تمام هستی است بنده خویش را در برابر ظلم وستم یاری نفرماید ایا اینها میتوانند بر خدا غلبه کنند  مسلما نه او میفرماید مرا بخوانید تا اجابت کنم شما را

پس این ماهستیم که در غفلت و گمراهی بسر میبریم

 

پس بیدار شوید

گر به خود آیی به خدایی رسی         از ره غفلت به گدایی رسی

به خودآ

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/16ساعت 1:33 بعد از ظهر  توسط بهنام  | 

زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ، چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم زندگی عشق است عشق افسانه نیست آنکه عشق را آفرید دیوانه نیست عشق آن نیست که کنارش باشی عشق آن است که به یادش باشی
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/15ساعت 4:45 بعد از ظهر  توسط بهنام  | 

بهار،نـيم بهار،ربـع بـهار، بهار را قسمت کردند؛بازارشان سکه شد! دوست عزيز سبز ترين و هميشگي ترين بهار ها را برايت آرزو مندم
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/15ساعت 12:53 بعد از ظهر  توسط بهنام  | 

سال موش بر شما مبارک ، سفره تون پر پنير، مسيرتون بي تله ، زندگيتون خالي از گربه ، دمتون بي جارو
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/15ساعت 12:49 بعد از ظهر  توسط بهنام  | 

آسمان برای گرفتن ماه تله نمی گذارد ، آزادی خود ماه است که او را پایبند می کند ....... مهم این نیست که در کجای این جهان ایستاده ایم ، مهم این است که در چه راستایی گام بر می داریم ...... سعی نکنیم بهتر یا بدتر از دیگران باشیم ، بکوشیم نسبت به خودمان بهترین باشیم ...... این ذهن ماست که ما را شاد یا ناشاد ، بدبخت یا سعادتمند و غنی یا فقیر می سازد...... برای اینكه بزرگ باشی، نخست كوچك بودن را تجربه كن
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/15ساعت 12:48 بعد از ظهر  توسط بهنام  | 

چنين گفت زرتشت: عاشق عاشق شدن باش و دوست داشتن را دوست بدار از تنفر متنفر باش به مهرباني مهر بورز با آشتي آشتي كن و از جدايي جدا باش

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/15ساعت 12:45 بعد از ظهر  توسط بهنام  | 

 
******************************************************************* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * *